همسايه هاي ميرزا جلندر خان، تا آنروز در كوچة خود چنين منظره اي رانديده بودند.
از صبح بسيار زود، تقريباً ساعت 6، موتر بدنبال موتر بود كه وارد كوچه ميشد و در عقب يا پيش روي موتر هاي ديگري كه آنجا ايستاده بودند، توقف ميكرد و از هر كدام يك آقاي معتبر با سرو بر آراسته پياده ميشد و بعد از تك تك مؤدبانه، بدروازة خانه ميرزا جلندر خان، وارد خانه ميشدند و به اطاق پذيرايي او كه با يك سطرنجي تقريباً مندرس فرش شده بود داخل ميگرديدند و سلام و تبريك عرض ميكردند:
ميرزا جلندر خان، در حالي كه تبسمي فيلسوفانه بر لب داشت، از آنها استقبال ميكرد و بعد از سلام و عليك و احوالپرسي از هر كدام ميپرسيد: چه عجب شد كه اينطرف ها پيدا شده؟
جوابها مختلف بود:
- رئيس صاحب! ببخشيد، مريض بودم.
- رئيس صاحب! عفو ميخواهم، بسفر رفته بودم.
- رئيس صاحب! پيش شما خجالت دارم، خانمم از يك سال با ين طرف مريض شده و من به هيچ كاري نميرسم
- رئيس صاحب! خود شما ميدانيد كه گرفتاريهاي اداري به آدم مجال ديدن و خبر گرفتن از دوستان را نميدهد.
- رئيس صاحب! ما را خجالت ندهيد.
و ازين قبيل حرفها.
ميرزا جلندر خان در پاسخ همة آنها كه او را رئيس صاحب مينا ميدند، ميگفت:
- بابا، رئيس چي: كار چي؟ شما اشتباه كرده ايد: خودم خبر ندارم:
و آنها ميگفتند: اختيار داريد، ما را چوب تر ميزنيد؟ از شما لايقتر كيست؟ اگر ما ده نفر آدم پاك نفس و فعال و شايسته براي احراز اين چوكي داشته باشيم، اولين آنها شما هستيد و بعد با گردن كج مجدداً تبريك ميگفتند.
- تشكر ميكنم اگر چه اشتباه كرده ايد.
آنوقت هركدام بنوبة خود حرفي ميزدند:
- من ديروز به وزير صاحب از ين حسن انتخاب تبريك گفتم.
- واقعاً كه وزير صاحب گوهر شناس هستند.
- چند روز قبل وزير صاحب با يك آدم بيغرض راجع به اين چوكي كه از مدتي است خالي مانده، مشورت كردند و آن آدم شما را معرفي كرد (روي كلمة آدم تكيه ميكرد تا بزبان بي زباني بفهماند كه آن آدم خودش بوده).
و ميرزا جلندر خان ميگفت: بابا جان، با همة اين حرفها شما اشتباه كرده ايد!
آمد و رفت مهمانهاي نا خواندة ميرزا جلندر خان تا نزديك ظهر ادامه داشت و بعضي از آنها يك دسته گل نيز با خود آورده و دو دسته به پسر ميرزا جلندر خان تقديم ميكردند.
رفت و آمد، تمام شد و كوچه كه از موتر هاي رنگارنگ بند شده بود، دو باره بهمان حال سكوت دايمي خود باز گشت.
ميرزا جلندر خان، پسر خود را خواست و خنده كنان گفت: ما كه راديو نداريم، اينها حتماً خبري از راديو شنيده اند كه يك ميرزا جلندر خاني به رياست ادارة..... مقرر شده است و تصور كرده اند كه آن رئيس جديد، من هستم،در حالي كه اگر مرا به كاتبي آن اداره هم قبول كنند، بدم نمي آيد، آن مردك شكم كته كه در آن گوشه نشسته بود همان آقاي الف است كه چند روز قبل حكايت كردم كه تا در جاده مراديد، روي خود را به سمت ديگر گشتاند يعني ترا نديدم،
آن آدم پر گپ كه دم به دم گپ را از دهان ديگران مي قپيد، آقای جيم است، پريروز من و او در سرويس سوار بوديم و من به او سلام كردم جواب نداد.
آن مردكة موسفيد كه خود را به هيأت ژيگولوها در آورده بود و با ناز و نخره گپ ميزد، آقاي دال است كه پانزده سال از آخرين ملاقات من با او ميگذرد و درين مدت يكبار هم نپرسيد فلاني مرده است يا زنده.
آن كسي كه هر كلامش با يك رسم تعظيم همراه بود و دستة گل بتو داد، آقای سين معاون همان اداره اي است كه مرا رئيس آن مي پندارند، پار سال به او مراجعه كردم تا مرا در بست اجير براي كاري استخدام كند، با اينكه هر دو هم صنفي يك مكتب بوديم و بخوبي مرا مي شناخت، تا در خواستي مرا ديد، فوراً پيادة دفتر را خواست و پرخاش كنان به او گفت: مگر اينجا حمام است كه هر كسي را بداخل آن راه ميدهي و بعد در خواستي مرا پيشم انداخت و گفت: بابا جان، ما كمبود نداريم وقت ما را تلف نكن: آن مردك ديگر...
پسر ميرزا جلندر خان خنديد و ميرزا جلندر خان گفت: خنده ات را براي وقتي نگاه بدار كه اينها به اشتباه خود پي ميبرند و از اينكه وقت خود را امروز در اينجا تلف كردند، دچار پشيماني ميشوند.
عصر همانروز در يك نقطة ديگر از شهر كه خانة ميرزا قلندر خان در آن واقع بود، عين همان منظره ديده ميشد، همان موتر ها و همان آدمها وهمان دستة گلها، وقتي كه آقاي الف ميخواست وارد خانة ميرزا قلندر خان شود از بسكه عجله داشت، متوجه آقای جيم كه در حال خارج شدن بود، نشد و پيشاني هر دو بشدت بايكديگر تصادم نمود و موجب شد كه صداي خندة آقاي دال كه تازه از موتر پياده شده بود بلند شود و هر دو درد خود را فراموش كنند و بد بد بطرف او ببينند!
هنگامي كه آقاي الف و آقاي دال، ميرزا قلندر خان رئيس جديد اداره را در خانه اش ملاقات كردند و تبريكات صميمانه را تقديم نمودند و بعد از قدري توقف باتفاق يكديگر خارج شدند، آقای سين را در حال ورود ديدند، بيچاره از اينكه ديگران با چالاكي از او پيش افتاده و خودش از قافله عقب مانده بود، به قدري عصباني بود كه بدون توجه به پسر ميرزا قلندرخان كه دم دروازه ايستاده بود، خطاب به آن دو گفت: خانة اين ميرزا جلندر خان خراب شود كه امروز تمام روز وقت ما و شما را گرفت.
پسر ميرزا قلندر خان كه اسم جلندر بگوش او قلندر آمد بود، با برافروختگي به او گفت: چرا توهين ميكني؟ ميرزا قلندر خان چه كرده؟ اينه حالي از گلويت گرفتم ده همي جوي ترت ميكنم، بدبخت!
آقايان الف و دال بزحمت توانستند سوءِ تفاهم را رفع كنند و آقاي سين را از مخمصه نجات دهند.
چهار كلاه ها هم شب گذشته، اسم قلندر از راديو بگوششان جلندر آمده بود و آنروز ساعتها بعد از اينكه از خانة ميرزا جلندر خان خارج شدند، متوجه اشتباه خود گرديدند.
