قصه يـي دارم از بــزرگـانـا
گويمـش بـاز بــر جوانـانـا
در يكي از زمـانه هاي قديـم
يـك ملا بوده در خـراسـانـا
او كـه بوده خطيب پر حرفي
زلفهايـش دراز و پيچـانـــا
زلف را شانـه ميـزد و روغن
مي كشيدش به پشت گوشانا
ريـش او مثــل بيدة شبـدر
پـرورشگـاه نسل كيـكـانــا
گرچه خود بود جلقي و نرگاي
بـر خلاف هر آنچه حيـوانـا
باز هــم بــر خلاف نرگايي
داد مي زد به وِفــق قــرآنــا
تـا كه نرگايها به تنگ شدنـد
همـه گشتند چـاره جـويانـا
عـاقبـت چنـد تــن لواطتباز
شور كـردند و عهد و پيمانـا
كــه جـزايي دهنـد بر آخنـد
تـا شود از قذف پشيمــانــا
نقشه ي جـالبــي پـديـد آمد
نقــش هــر يك بشد نمايانا
شش نفر رفـت در كمينگاهي
در يكي كوچه هــاي ويـرانا
كوچه هايي چو شهر كهنه ي ما
خـالــي از آدم و چــراغـانا
هفـتمي رفـت جانــب مسجد
گفت: برخيــز اي مــلا جانا!
حاجي علاف را كه نشنـاسي
مرده از جمــع پولـــدارانـا
هله در پشت بايسكل بنشين
تو به ميت جنــازه بر خوانا
چپــن و جـانمـاز مي بخشند
پول اسقاط هـــم فــراوانـا
گفت ملا: مراست شـاگــردي
بهر من مثل نــور چشمـانــا
روز و شب ميشقم به سينة خود
تــــا شـود مثـــل بنده مولانا
در بغـل مي كنم شبانه پِچِـق
كه بــود نـو بلوغ و ترسانا
گــر مرا مي بري به بـايسكل
مي شود پشت مــن پريشانا
گفـت: شاگرد تو نمــي گنجد
سه نفر نيـست بـردن آسانا
ماند شاگرد و شد مــلا راهي
جـانب دام مكــــر شيطـانـا
تنــد رفتند ســوي ويـرانه
بشدند از دو چرخه پـايـانـا
بايسكل را به كوچه ي متروك
قفــل كـردند بر درختــانــا
جابجا بــود در كميــن مــلا
شش نفر مثل شير غُــرّانــا
بسته كردند دست و پايش را
برده شـد سـوي كنج كَهدانا
گشت افسار گردنش دستـار
زلف بــر صورتش پريشانا
همه در كشكش و ملا سركش
شــد ز آخنــد، كنده تنبـانـا
واسلينــي زدنـــــد در اول
تـا شـود نوك كير لغـزانــا
كير اول كــه رفت در كونش
رفت چيغش به سوي كيهانا
كير هاي سيــاه و پشموكي
مثـل غـژگـاو در بـدخشـانا
رفت و برگشت شان صدا ميداد
چوزني مشت بـر خميـر دانا
چيــغ مـــلا بلنـد تر مي شد
كونگرانرا نمود تــرسـانــا
زان يكي گفت: چــاره يي بايد
ورنه رسوا شويــم مـاهـانا
ديگـري گفت: آنطرف دُهلــي
مانــده است از كـدام سلمانا
وان دگر رفت و آن دُهل بگرفت
زود بــردش به پشت بامانا
سخت مي كوفـت تـا فغان ملا
انـــدران ساز گشت پنهـانـا
آن مــلا گايـي و دُهـل كوبي
نوبـتي بــود اين و هــم آنا
قِلقِلـك مي زدنــد در بغلـش
زانكـــه او را نبــود پستانا
هر يك از هفت تن دو يا سه بار
كــون او را زدنــد سـوهانا
گُه و گوز هر چه بود خارج شد
روده اش پـاك شد چو پوقانا
كون او با كشيــدن هــر كير
بــاز مي مانــد همچو هاوانا
هر يكي پر زگنــد كــون ملا
از تــه نـــاف تـــا گريبانا
و در آخــر، رها نمودنــدش
ضُجه مي كــرد و بـود نالانا
از ندامت گزيده خون مي كرد
لــب وانگشت را بــدنـدانـا
گشت راهــي ملاي گـاييـده
سوي مسجد بـه چشم گريانا
پاي او هر طـرف همي لغزيد
يخنش پــاره، سينه عـريانا
دو لبــانش بهــم نمي آمـــد
قامتش مثل بيــد لــرزانـــا
خشتكش پاره بود و خون آلود
سر او گنس و گيج و چرخانا
سرفه مي كرد و گوز مي انداخت
درد او را نبـــود درمــانــا
خايه هايش ز شرم كون دادن
ســرخ بــودند مثـل مرجانا
خجل و چاك چاك پا مـي ماند
گــاه افتــان و گــاه خيزانا
هر زماني كه در زمين مي خورد
درد او مي شــدي دو چنـدانا
تـــا در آمد به حجرة مسجد
ديد شاگرد اوست خنــدانــا
علــت خنـده را از او پرسيد
كه بيارد دليــل و بــرهـانا
گفــت شاگرد خمپلك گيرش:
پنبه را دور كـــن زگـوشانا
پول اسقاط را زدي در جيـب
خويـش را در كري مزن جانا
يك صداي دُهل رسد در گوش
يــا زبـــالا ويــا ز پـايـانـا
يـا كه زاده كدام زني پسـرك
يا كه طوي است و خلق رقصانا
بهر ما مي رسد از آن محفــل
يا پلــو يــا كبــاب چوپانـا
چون طفيلي است زندگاني ما
همچــو كرمي به معده پنهانا
آه سردي كشيده گفت آخند:
تويي جانم هنــوز نــادانـا
به صداي دُهل فريــب مخور
مي شوي رو سياه و حيـرانا
شايــد آنسو كــدام ملايــي
رفتــه بـاشد بـدام خوكــانا
حتماً او را بزور مي گــاينــد
چند خر كير و كون پرستانـا
وا بحالـش كه كير وحشي ها
كون او را كنـد چــو انبــانا
از چه كونكوب مي شود آخند؟
اندريـن ملـك نيست پرسانا
كه چنين كار نــا روا هـرگـز
نكنــد كفـــر بـــر مسلمانا
بسته كن هرچه زود بستره را
ميروم ســـوي ملــك ايرانا
مي كنم كوچ ازين ديار نجـس
اين وطن نيست جاي انسانـا
چي كنـم گور و گردن راوي؟
شـاعري نيست كــار آسانـا
كونگــران مي شونـد گاييده
بوده رسم فلك همين سـانـا
گربه كونگايي است و كون دادن
زنــدگـانــي بــود به تاوانا
در جهان است اين جزاي عمل
آخرت را كسي چــه ميـدانا؟
بوده اين داستان زبانزد عام
نيست حـرف جديد و بهتانـا
مـا ز بشنيده قصـه يي گفتيم
تــا بـــود يـاد گار دورانــا
داشتم احتـــرام بــي پـايان
به همه اهل علم و عرفـانــا
ملانـرگاي، اهل عرفان نيست
نيستم زيــن سخن هراسانا
كــرده ام اين قصيده را تقليد
از جنــاب (عبيـــد زاكـانـا)
او كه دارد چنين قصيده ي نغز
تحت عنوان (موش و گربانا)
