عاشقم، دنياي من، دنياي خون و خنجر است
حالت دل را چه گويم؟ دردمند و ابتر است
چون ( سكر) سويم رها گردد نگاه دلبرم
كوچه ي دل را چو ديدم، چون سراي محشر است
هر غنيمت را چو مي گيرد، كجا پس مي دهد؟
دل بدست آوردن از چنگش، جهاد اكبر است
گردنم را مي نوازد ( كيبل) گيسوي او
تير مژگانش حرارت ياب چون ( استنگر) است
در ته ( تانك) غرورش، مي شوم خرد و خمير
( چره) ي عشقش مرا در سينه ي غمپرور است
با ( كلاشينكوف) لبخندش، دلم غربال شد
زخم ( ميكاروف) ديدارش مرا در پيكر است
گر به پا خيزد، چو ( لونا) مي نمايد قتل عام
گر بخوابد، ( اوبوس) خاموش در يك سنگر است
كوفت با ( توپ) تغافل بر در و بام دلم
ضربه ي (پيكا)ي ابرويش عجب درد آورد است؟
با تبسم، از لبش ( خمپاره ) ي غم مي پرد
(چلستون) سينه ي من، غرق در خاكستر است
در نشست ( عقد و حل) هم عقده ي دل وا نشد
سازش و آتش بسي شد، صلح چيز ديگر است
برق چشمان نگارم مثل ( بي پنجاه و دو)
مي كند بمبارد، فرمانش به دست دلبر است
حل نشد جنجال دل در جرگه هاي خيمه يي
دلبرم، خود راهگير و غاصب و خود داور است
مثل ( ناتو) خانه ي دل را تلاشي مي كند
(آيساف) ناز او، بي باك و خيلي خودسر است
تيز راني در چنين سالنگ هستي مشكل است
از فشار بار منت، موتر دل پنچر است
ذكر تشبيهات بالا، نيست شوخي و مزاح
طرح نو در شاعري و طنز بر دانشور است
