تبليغاتX
قند و قروت
به امير الامرا 

کرتی و بوت سیاه تو خوشم می آید

حامی و پشت و پناه تو خوشم می آید

 

چپن شیک ز ابریشم خالص به برت

شهرت و خیل و سپاه تو خوشم می آید


گاه بر زانو و گاهی به سرت می مانی

دلفریب است کلاه تو، خوشم می آید


دختران گرچه بشرمند ز چشمک زدنت

لبک و برق نگاه تو خوشم می آید


طالبان را تو به موسیچه شباهت دادی

در چمن هرزه گیاه تو خوشم می آید


دستبردی که به قانون اساسی زده ای

ای ابر مرد، گناه تو خوشم می آید

 

برف بامت نبود لایق بام حضرت

آن قسم خور گواه تو خوشم می آید


گرچه از دانه تهی بود که بادش دادیم

باز هم خرمن کاه تو خوشم می آید


تو امیر الامرا باش امیرستان را
ثروت و عیش و رفاه تو خوشم می آید

 

برتر از ملیتت نیست مقام ملت
هرکه برگشت ز راه تو خوشم می آید

|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 18:33
نا شدني ها 
مخمس بر چگامه ي استاد احمد ضيأ رفعت

قومي كه حقير است، مكرم شدني نيست
اين مردم ماتم زده، بي غم شدني نيست
نفع همه، بر قوم، مقدم شدني نيست

ني ني به خدا هيچ فراهم شدني نيست
زين وعده ي بسيار، يكي هم شدني نيست

از منزل مقصود، نداريم نشاني
تا چند بسازيم به اين روز چلاني؟
يك بار نشد از ته دل خانه تكاني

گيريم كه افتاده به كف بانك جهاني
يك مرد از اين طايفه، حاتم شدني نيست

داري خبر از طينت اين خاك فروشان؟
يك عمر ز پستان ادب، شير بچوشان
در ديگ هنر كرده و صد سال بجوشان

نكتايي و شلوار به بوزينه بپوشان
يك عمر به مكتب ببر، آدم شدني نيست

تا چند بود ناله ي غم، خانه به خانه؟
تا چند به غمخانه فسون است و فسانه؟
تا چند به بيگانه كني عذر و بهانه؟

برخيز و به هم ريز كه تا نظم زمانه
بر هم نخورد پاك، منظم شدني نيست

كو نظم و نظامي كه به مردم نرسد جور؟
بر هيچ سوالي نبود پاسخ في الفور
بر دهكده، ارباب ندارد نظر غور

خوشحال از افزايش ظلميم در اين دور
چيزي كه فراموش نشد، كم شدني نيست

واشنگتن و لندن نبود قبله ي رازش
بر قبله ي جعلي نبود روي نيازش
بر كعبه ي حق، هر چه بجا بوده نمازش

خواهي بزنش گردن و خواهي بنوازش
اين سر، به قدمهاي كسي خم شدني نيست

تو در پي آزاري و من در پي امداد
تو در پي تخريبي و من خواهمت آباد
تو در غم امحايي و من در پي ايجاد

خواهي تو مرا بنده و من خواهمت آزاد
آنهم شدني نيست و اينهم شدني نيست

|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 14:0
فاتحين خانه ي ملت 
تا که شد دیموکراسی میزبان پارلمان
دالری شد امتیاز بیگ و خان پارلمان

پارلمان ماست همچون رینگ بوکس بوکسران
تا درین فاینل که باشد قهرمان پارلمان؟

جنگ با چپلی و بوتلهای آب معدنی
می شود پیهم مُروّج در میان پارلمان

زیر پای قرتکی ها خیلی تُفدانی شکست
این سخن بشنیدم از جاور کشان پارلمان

در زمان کارت بازیها نصابش پوره نیست
سخت می ترسند از مردان، زنان پارلمان

حربة تکفیر دارد عده یی اندر کمر
یا جوالدوزی که می دوزد دهان پارلمان

در عدالت گستری سهمش بما ملموس نیست
ما نمی بینیم سودی جز زیان پارلمان

مرچ دارد، سرکه دارد با پیاز و گندنه
دست پخت گرم بولانی پزان پارلمان

عده یی در خواب مرغی، عده یی غیر حاضرند
هی تقلا می کند مجلس چلان پارلمان

بر وکالت گر رسم با اینچنین شرمندگی
زهر جانم باد یارب، آب و نان پارلمان
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:59
چكن سوپ 
افسر شدم و فایده از کار ندیدم
تشویق ز حکام زمینخوار ندیدم

رفتم سوی هلمند و ارزگان و بدخشان
هر جا که شدم جز گل کوکنار ندیدم

ناچار که بیزار شدم از صف اردو
من خیر ز دایاگ و دی، دی، آر ندیدیم

گفتند عجب ابر تری آمده از غرب
افسوس که جز دود سماوار ندیدم

گفتند بیا مدح بگو دزد و دغل را
خود را که به این کار سزاوار ندیدم

در خوابگه ملت سرگشته زدم سر
جز چند نر و مادة بیدار ندیدم

چیزی که شود رد و بدل بین وکیلان
جز بوتل و تٌفدانی مردار ندیدم

خرگوش بود در همه جا خازن زردک
یک خاین مطرود ز دربار ندیدم

خس دزد که پوسید به تهکاری محبس
خر دزد به زولانه گرفتار ندیدم

خوردم به سر کوچه چکن سوپ پشاوری
جز بال زغن در پس دیوار ندیدم

با طنز زدم چٌکه به پالکون سیاست
زین کار بجز ذلت و آزار ندیدم

( جز وقت تلف کردن و از کار فتادن)
( چیز دگر از گفتن اشعار ندیدم)
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:59
واي.... واي 
شهر کابل می کفد از فرط موتر، وای... وای
صبح کابل تیره تر از شام محشر، وای... وای

برق را چوشید قصر و مطبخ سرباند ها
نصف کابل هم نشد هر شب منور، وای... وای

جویچه و پسکوچه ها یکسر پر از گند و کثیف
کی تنفس می شود پاک و معطر؟ وای... وای

لشکر بیکار در هر جاده سرگردان بود
خاطر هر یک بود خیلی مکدر، وای... وای

گه ز روس آمد معلم، گه ز پنجاب و عرب
هر مهاجم می دهد یک درس دیگر، وای... وای

درس امروزی ما، انلگیسی و کمپیوتر است
کی توانم هر دورا یکباره از بر؟ وای... وای

زور دار بی ادب شد آمر و عالی مقام
پیش پایی می خورد قشر سخنور، وای... وای

بزکشی و خر دوانی بر سر قدرت بود
کی به منصب می رسد بی زور و بی زر؟ وای... وای

نغمه ی داؤدی فرهنگ ما، خرهنگ شد
قدر اهل خامه شد نازلتر از خر، وای... وای

راه ما باریک و شب تاریک و گرگان در کمین
راهزن کم نیست اما نیست رهبر، وای ... وای
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:58
يك بام و دو هوا 
قاصد آمد گفتمش: چاپندة دالر چه گفت؟
گفت: دالر می فرستم، گفتم: از موتر چه گفت؟

گفت: موتر بر امیران و پشک شوی است و بس
گفتمش: صبر خدا، از بایسکل یا خر چه گفت؟

گفت: خرکاری بذات خود بود دریای علم
گفتمش: اینهم نشد، از دزد و قاچاقبر چه گفت؟

گفت: این مردم بود مرغان دست آموز ما
گفتمش: از طالبان خفته در سنگر چه گفت؟

گفت: آنها مدتی بر ساز ما رقصیده اند
گفتمش: صد آفرین، از عسکر و افسر چه گفت؟

گفت: می سازیم پیهم اردوی کمپیوتری
گفتمش: از ناتوانی های این لشکر چه گفت؟

گفت: آنسو گشته واجب فرقه های ( اربکی)
گفتمش: آنسو که شد، از اینسوی دیگر چه گفت؟

گفت: در اینسو ی کشور، مردم گوسپندی اند
گفتم: از چندین هوا در بام یک کشور چه گفت؟

گفت: در کار سیاست، شیطنت باشد مباح
گفتمش: از مارگیر و جنتر و منتر چه گفت؟

گفت: هر جادوگری را ما پدید آورده ایم
گفتم: از چندین زعیم و قاید و رهبر چه گفت؟

گفت: اربابان تان را داده ام حق السکوت
گفتمش: از کشته ها و لنگ و کور و کر چه گفت؟

گفت: پیهم می سرایی هزل و هجو بی نمک
( گفتمش: دیگر بگو، گفتا: مگو دیگر چه گفت؟)
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:58
انتقاد و گنده باد 
در حکومت بود فسادِ چُقُر
رشوه و قحط الاعتمادِ چُقُر

نان و پوشاک ماست امدادی
که نداریم اقتصادِ چُقُر

در نفاق است دست کته سران
بین شان نیست اتحادِ چُقُر

همنظر نیست لشکر وزرا
با هم استند در تضادِ چُقُر

دپلومهای عده یی جعلیست
همه داریم اعتقادِ چُقُر

والیان اند پادشاه محل
بعضی محروم از سوادِ چُقُر

تخته بند است دست دادستان
که شعارش بود جهادِ چُقُر

گر قضاوت کند فراقومی
بهمه می رسد مفادِ چُقُر

عیب دولت نمی شود اصلاح
می شود هر چه انتقادِ چُقُر

بی گناه است ملت لت خور
همه خواهند عدل و دادِ چُقُر

پٌشت هر کس که اقتدا کردیم
از پسش رفت، گنده بادِ چُقُر
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:58
به جمهور شاه 
ای سرت همچون کدو، زیر کلاه سروری!
کم شد از بازار گرمت، بیرو بار و مشتری

برتر از ملت نباشد ارزش ملیتت
تا کجا مردم فریبی، تا به کی بی باوری؟

آتش تبعیض، مردم را به خاکستر نشاند
برتریخواهی بود میراث شوم هتلری

رسم ملیت پرستی، دام مرگ ملت است
نیست بعد از مرگ ملت فرصت درمانگری

از ضوابط در گریزی، با روابط گرمجوش
جامه های صبر ما خوشباوران را می دری

طعن و لعنی ثبت شد بر شه شجاع و کارمل
می کند تاریخ کشور در قبالت داوری

شرقی و غربی ندارد لشکر اشغالگر
باز هم فرماندهی و باز هم فرمانبری

دستبردت گر به قانون اساسی واضح است
واقعاً جادوگر ماهرتری از سامری

موقف ثابت نداری در قبال جنگ و صلح
تا به کی باشد مداوم جنگهای زرگری؟

با گروگانگیر ها، داری نهانی پٌس پٌسک
هموطن را می فروشی، خارجی را می خری

کشته شد خلق خدا، آخر بنام مصلحت
قاتلین بخشوده و باز مانده ها شد مٌفتری

اصل جمهوری و شاهی را مشابه یافتم
با چنین خود کامه گی و شیوة خود محوری
|+|
نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:57
يخمالك 
تضمين يك سروده طنزي ابولقاسم ( حالت)


به زير تور عدالت نرفت سرقتمند
حمايه مي شود از جانب سياستمند

به دامنش نرسد دست لشم دادستان
فتاده تا كه قضاوت به دست رشوتمند

به هرچه دزد و دغل احترام بايد كرد
مقام دزد بود موقف شرافتمند

نمي روند به محبس براي عبت خلق
همه شدند كروزين سوار و شوكتمند

ز دزد گردنه، دزد خزانه خوشنام است
به اين مقام رسد زور دار و غارتمند

وزير و قاضي و والي و دزد، موتلف اند
كجا عريضه برد آدم شكايتمند؟

به لوح خاطر ما مي زنند يخمالك
سبكسران فرومايه و جنايتمند

دموكراسي بيچاره، كر كراسي شد
چگونه شكوه كند ناظم رسالتمند؟

نمي رود سخن نيشدار و طنز آلود
به گوش حاكم دامن كشال و جليكمند

(قدم به عالم بي غيرتي زن و خوش باش)
( كه خون خويش خورد هر كه گشت غيرتمند)

ن، نشاط
|+|
نوشته شده توسط نشاط در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 11:29
اقتضاي عصر كمپيوتر 
گر بخواهي عافيت، ناچار با دزدان بساز
از كه پرسش مي كني؟ با شهر بي پرسان بساز

گر بخواهي حاكم و والي شوي، چون ديگران
با خسر خيل وزير و ناظر و دربان بساز

گر به سرقفلي گرفتي منصبي، پطلون مپوش
چون دگر ها باش و با پيراهن و تنبان بساز

فكر بالاپوش و كرتي را بكن از سر به در
با همان واسكت كه آوردي ز پاكستان بساز

چوركراسي را اگر ديموكراسي گفته اند
با گروه چور كرات و گله ي گرگان بساز

بخت اگر ياري نكرد و شد كروزينت خراب
خر دواني نيست مشكل، با خر و پالان بساز

عايد مردار باشد همچو بند نيشكر
بر سر تقسيم آن، با نيشكر چوشان بساز

پول پيدا و پناه خويش را بيرون مبر
در همين كشور بمان و با همين زندان بساز

درد جيب از درد سر صد چند مهلكتر بود
گر دوا پيدا نشد، با درد بي درمان بساز

هاتفي در گوش من گفتند: اي پرخاشگر!
كور و كر شو، گنگ شو، با فتنه ي دوران بساز
|+|
نوشته شده توسط نشاط در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 11:25
لگد نامه سرچپه 
الطبل جنگ: ساز دل انگيز آبشار
الدلنشين: فسانة امحاي كوكنار

الزور گير: خانه به دوشان در به در
الحقپرست: آدم ريشوي رشوه خوار

الگدودي: كمال هدايات مصلحين
الاتفاق: ضرطه ي بد بوي روزگار

الكش و گير: حكمت مردان مجلسي
النيك بخت: آن كه شد از كار بر كنار

المسلكي: گروه وزيران بي مقام
الصلح: از منازعه يك نام مستعار

المفتري: كسي كه شده حق او تلف
المختلس: كنايه ز مردان با وقار

الحق زن: مزاح سياسي مرد ها
الكار خير: دزدي پنهان و آشكار

المصلحانه: وحدت روباه با خروس
البي خطر: رفاقت خرگوش و سوسمار

المشك تازه: گند و كثافات كوچه ها
الصادقانه: وعده ارباب اقتدار

البي ادب: كسان سخنپرور و حليم
البار دوش: مردم ذيعقل و هوشيار

الشعر: استعاره ي حيض الرجال عصر
الاتهام: آنچه نويسد خبرنگار

الكذب محض: آنچه كه گويند شاعران
الهيچ و پوچ: طنز مقفا و نيشدار
|+|
نوشته شده توسط نشاط در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 11:22
به عمو سام جهانكشا 
همچشمي با زنده ياد صوفي عشقري


اي كه ز عشق دالرت، ماده و نر به پيچ و تاب
زير و زبر پر از عرق، جاي دگر به پيچ و تاب

كين تو، كين اشتري، قهر تو همچو زلزله
از غضب قشون تو، كوه و كمر به پيچ و تاب

كيست كه سد ره شود، يورش لشكر تو را؟
مي چكد از سلاح تو، خون بشر به پيچ و تاب

شد ز شرارت شما، شرق ميانه پوليگون
رود فرات غرق خون، بحر خزر به پيچ و تاب

تفته زمين و كهکشان، جمله قلمرو تو شد
در همه جا تو مي كني، سير و سفر به پيچ و تاب

انگولكي كه مي كني، ريخ مريخ مي رود
زير قدوم شوم تو، پشت قمر به پيچ و تاب

آنچه اعانه داده اي، رفت به جيب انجيو
در ته بار منتت، يابو و خر به پيچ و تاب

قرض مده به نام ما، زانكه جناب شيخ مير
مي كشد از گلوي ما، شام و سحر به پيچ و تاب

مانده ز فرط خم شدن، نزد مشاوران خود
قامت حاكمان ما، مثل فنر به پيچ و تاب

ميخ كنايه هاي من، قات شد و اثر نكرد
برمه زدم به گوش كر، هر چقدر به پيچ و تاب

ن، ن، سرقلعه يي
|+|
نوشته شده توسط نشاط در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 11:16
از عصر طبر تا عصر قمر 

شبي پيامك موبايل آمدم در گوش


( كه دور شاه شجاع است، مي دلير بنوش)



نصيب اهل نظر شد سكوت معنا دار


(هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش)



به مستراح شكايت كنم ز جور فلك


( كه از نهفتن آن ديگ سينه مي زد جوش)



حواله داد اگر محتسب دو كارتن بير


( به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش)



كنون كه بر سر ويلاي اوست ديش آنتن


( امام شهر كه سجاده مي كشيد به دوش)



به هوش باش دلا! در زمان اینترنت


( مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش)



مزن به روي سياست قفاق طنز قبيح


( چو قرب او طلبي، در صفاي نيت كوش)



به نزد قشر جواسيس، زنده باد بگو


( كه هست گوش دلش محرم پيام سروش(!!)



(رموز مصلحت ملك، خسروان دانند)


( گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش!)

 

                                                         شعر از نصیر نشاط

|+|
نوشته شده توسط نشاط در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 16:38
کلاه 

نهاده هر كسي امروز بر سر

كلاهي طرز ديگر، فرم ديگر

 

يكي دارد مثال مردم پيش

كلاه تخم مرغي بر سر خويش

 

يكي بر سر كلاه پوست دارد

كلاه پوستي را دوست دارد

 

يكي را بر سرش پيچيده دستار

كه نوكش مي رسد تا بند شلوار

 

يكي همچون دهاتي هاي ساده

كلاهي از نمد بر سر نهاده

يكي كافتند ز پا از بار سنگين

سبك كرده است سر را با عرقچين

 

چو نيكو بنگري در كشور ما

رود هر دم كلاهي بر سر ما

|+|
نوشته شده توسط نشاط در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 16:33
روزنه امید 
شب شوهر تیر بخت با سوز گداز

گفتا به زن شلخته لنگ دراز:

گیرم که تو را قفاق زدن ممنوع است

شادم که طلاق دادن توست مجاز

|+|
نوشته شده توسط نشاط در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 16:29
Funclip.blogfa.com